آنان!

باخود بخلوت میشوم
از درد نمیگویم
از تنهایی و هجران هم نمیگویم!
در خلوتم غوغای ست
از خلوتیان فراموش
یاران سکوت و یادها
آنانکه در سرخ خون خود غلطیده اند
تا صبح را بشارت آواز تو باشند
فریادشان خاموش نگاه شب پرستان است
تو میدانی !
خلوت مرا هزاران فریاد است
گر بقلم نشیند !
شب اهریمنان پایان است
دلها را
خورشیدیان دربند آوازند
شعله ای میباید
ورنه
خورشید نگاهم آزادی است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.