تماشا

روزها درپی شب
و
شب ها درگریز از خورشید
مکرراند
خاطرات تو نیز
تکرار شب و روز من است.
اگر چه هر روز آغاز دگر است
اما من در نیمه شب اندیشه
رنگ افسوس نوشیدم
و در سیاه تردید
به رویاهای نابالغ خویش
همچون مسیح بدار اوهام
آویخته ام.
تنها تو میدانی راز این اشارتها را
جز تو…
چشمی اگر
بیگمان مصلوب دگری ست
دراین دشت پیر جنون !
….
تماشا…
نوای زخمه بر دلهای پرخون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.