زبان سرخ

در غربت آشنای نگاه ها شناورم
دل می تپد !
از طپش دل
ناگفته ها عصیانند
پرچین های بلند نی گون
همچنان سبز میمیرند
درخاک نمور حسادت!
بهر رویای شناور
چنگ میبرم
تا که شاید
شاید به ساحل آئینه مقابل رسیده باشم
اینجا دیگر از صیادها خبری نیست
ماهی ها ازچشمان هم آب مینوشند
قایق بانان دیرگاهی
تورهایشان بافته اند
چه دل پرتلاطمی دارم
واژه هایش همیشه رقصانند
احساس پاروی شکسته ای ست
نصیب من!
نگاه های بی هدف
حسرتهای خاموش
آماج تیر واژگان شررو من!
یاد خوب است
اگر
بوسه ها از خاطر نبریم
یاد خوب است
اگر
فواره هایش از چشمان تو
سرازیر شود
آنگاه
یک دل سیر
کاش هایم را
برساحل اندیشه های
بارانی تو
سبز خواهم کاشت!
حتی اگر اینبار
سرمن برباد دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.