صبح اندیشه

چه غم است
نشسته مرا در سرای اندیشه
خواندم و سرودم
لیک هیچم اندرین بیشه
من زدلتنگی های دل و یار واغیار گفتم
آتشی شد مرا
چو ندانستم طریقت این پیشه
آه بردم و اشکم روان
کز نامرادیهای دوست
افسوس ندیدم غم جانش به هیج اندیشه
دلا همه عمر
من بود من خودستای من
کس چه خواند اسرار دل سرو بی ریشه
زان روز
چو بدستان داس بود و خرمن گندم
چشمی نخواند آوای حزینم
زظلمت آن کوچه
کنون آن کودک بادپای روزان رنج و کار
جز ناله ودرد مردمان رنج
ندارد بجان شوق هیچ اندیشه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.