فلسفه

شعر میخوانم و آه بردل می کارم
هوشم…
زان دلهای که درغم واندوه
احساس زخم خورده شوق
بر باغ رویاها سبز کردند
هوشم…
بغض گلوی دردم می شکافد
آنان که هرگز گل عمرشان نبوئیدن
درپس دیوارهای بلند حسادت های ننگین
غریبانه چشم فرو بستن
شعرشان رنج نامه های نان بود و شرافت
آیه های روشن زندگی بود و
عشق و محبت
شاعری دیدم
جز شعر هیچ بر پنجه احساس نمیبافت
شعری از جنس تارهای سپید آسیابان
شاعری اشکهایش نهری زحسرتهای کویر داشت
در پرتوی لرزان شمع چشمانش
ذکر پروانه ها مینوشت
هوشم…
به شعر درود گویم
در هر واژه خاموش
شمع ای بربال باد بویم
افراشته برقامت افسوس
نمیدانم
اگر شاعر بودم
گل را چه خطاب میکردم
نان را چگونه فریاد میبردم
چرا چنین در رقص واژه گان شعر
من نیز بیگانه رقصانم
همچون پیله نگشوده ام
گمانم بلند…. چرا شمع شدم…
بگو بامن…چرا پروانه شدنم!
این تیره ظلمت
تنها
خورشید را فریاد میبرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.