اینبار

به آن درودگر اندیشه میبرم
تکه چوب خشک
از درخت بید پیر
در دستانش شکل گیرد و فرم
همچون خمیر
گاه دست میبرد برجعبه ابزار
آنچه خواهد میگیرد بکار
عمری مرا در دست قلم
گاه چنان خالی جعبه افکارم
انگار نه انگار واژه ها در سر دارم
یا به تکرار زاحساس سرشارم
گاه دلت فریاد میخواهد
گاه خلوت و سکوت
شاید چشمان تری
به هنگامه دل تنگی
ودلی انباشت درد
همچون آسمان تیره وابری
هرچه تلاش میبری
دریغ از قطره اشکی
یا
شکست بغض وفریادی
تنها تو ای رفیق دل و احساس
تو میدانی
دردل تورا هزار حرف نگفته
هزار قصه پر رمز و راز
بسان غنچه های نشکفته
دریغ و درد
گاه واژه ها را با تو ستیز است
انچه به ادراک
از احساس لبریز است
و شاید چاره را
سکوت راه گشاست
کوه شدن وصبوری دل٬ روح افزاست
سکوت من نشان از نگاه پریشانم دارد
در بیشه زار ادراک
این صیاد وحشی احساس
دگربار دیده برعمق کلامم دارد
نه به فریاد ٬ نه به باران و شکست سکوت
اینبار تنها
چشم٬ دل به نگاه تو دارد !
در کمند واژه ها
گوش به فرمان تو دارد !
تا چه بگویم ٬ چه بخوانم
ای عشق !!!
…..
پ.ن اشاره
شاید…………..تو را
برای لحظه دیدار معشوق
در دل هزار حرف شوق
ناگه
واژه ای برلب نمی رقصد
جز زمزمه گنگ و نامفهوم…
و…!!!شاید …مرا
ذات عشق چنین است
لکنت….
نگاه زبان عشق است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.