آخرین رویا

غریب
ای بیگانه با آفتاب
با ستاره گان و مهتاب
چرا درب های آرزو بروی خود بستن
در سوگ و ماتم حسرت ها
چنین پریشان
درخلوت جان سوختن
مرا نیز در اندیشه
درد فراق … آتش و سوز است
زان هجر ناخواسته
بلور شفاف صداقت… شکسته
اما امروز مرا
نوید فردای دگر است
چه چشمان شوقی
امیدشان به دستان من است
غریب
گمان درد و تنهایی
از اندیشه دل دور نگه بدار
غریبانه غم و اندوه بیاد بسپار
چرا که
پروانه ها را جز شوق پرواز
رویایی نیست
بباغ و گلستان
پرگشودن
در سر سودایی نیست
غریب
ای دل بیچاره من
گوش به اندیشه خرد داشتن
آخرین رویای
از خود گذشتن است!
آرام و بی صدا
در‌ خود شکستن است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.