ای دوست

من نیز گریه کردم
زدیده خون بارم
و هنوز
می سوزد جگرم
به داغ خون رفیقان
زآتش جهل اهریمنان
من نیز بحسرت و آه مینگرم
سروهایی که اسیر تبر شدند
پرستوهایی که جبر سفر شدند
و هنوز
دیده بر قاصدکهایی
که شاید از بهار وخورشید گویند
از شکفتن حتی یک شاخه گل بگویند
و تو ای دوست
زمن مپرس ؟
چرا با گرگان به آواز نشدند
درمسلخ بره ها
همدستان جلادها نشدند
افسوس که منِ من نشاختی
یا که من خود به ایام باختی
آری من نیز گریه میکنم
گریه ام
نه زبیم و هراس جان است
اشکم زخواب هزاران وجدان است.
!…

آسمان بارانش هست ؟

با گوشه پیراهنم
پاک میکنم چشمان ترم
بغض غریب در سینه دارم
ابر نیستم تا ببارم
چشمه نیستم تا بجوشم
اشک چشمانم
شیره جان من است
این غرور کور مردانه
باز مشت میکوبد براحساس شبانه
چرا
در مرگ یک پرنده
جدا شدن گلی از شاخه
حتی از شنیدن یک سوگ نامه
چنین غم بر دلم می نشیند
چرا چنین افسرده زدرد میگریم
من که دلم سنگ بود
بگاه رزم با خصم
گلوله ها برایم مشق تفنگ بود
کنون به اندک نوای حزین
ترک برمیدارد بلور شیشه قلبم
کدامین نگاه مرا زمن ربود
در مکتب کیمیاگران عشق
چنین نرم و لطیف زنگارم زدود
برایم دستمال بیاور
جانا
هوای دلم باز ابری ست
آسمان بارانش هست؟

من و درخت

آن درخت توت کنار رود
سبز نگاه تو بود
خوشه های آویزان انگور
یادمان روزان خوش دور
قصه دل بود و نغمه شور
رویاها روشن آفتاب بود
آرزوها طپش دوقلب بیتاب بود

کنون
درخت پیر وتنهاست
توت نمیدهد
تاک …
آن تنیده برقامت توت
خشکیده و فرتوت
نگاه میبرم سایه خیال تو را
تاب خوردنت
رقص گیسوانت
خنده های شوق بلندت
و به انتظار…

رود از تو میگوید
از دریایی
که تو را زمن ربود
ماهیان بهر بهار
از دریا به رود می آیند
خبر تو را …
در هم نشینی پریان
همه می دانند
من و درخت توت هم…!

کوچ

شبی خواب تو دیدم
آسمان پر زستاره بود
ماه در بدرخویش درخشان
میان باغ و بوستان
شبی که دلم بال و پر گرفت
برشاخه مهرت آشیان گرفت
نگاهت عطر عشق بود و دلدادگی
نوایت مرا ترانه و سرود
گیسوانت همچون گندمزاران
هوش زپرنده دلم ربود

باز امشب بخواب من چرا
کنون آسمان چشمانم
بغض آلوده دلتنگی ست
زین شوم فاصله را
نمیدانم
به هزاران یاد
نم نم بارانی است

نمیدانم
تشنه را جز سراب
مگر!
امید هیچ پنداری است.،

من نیز می بینم

پنجره واژه قشنگی ست
برای چشمان محصور دیوارها
پرده ٬ ابر تیره ای ست
درنگاه خورشید باورها
پنجره ادراک من
بکدام کوچه روشن باز میشود
مرا که چشم نیست
آسمانم جز شب نیست
پنجره عطر قدمهای ست
بگرمی دستان مهربان تو
آسمانم
زمزمه های عاشقانه ای ست
از لبان عطرآگین تو!
اگر نباشی…
کوچه بن بست ترین رویای من است
وقتی کنار من باشی
چشم معنای دیدن میدهد
و شوق
رویای سرودن!
پنجره نگاه من
تنها بروی تو گشوده میشود
اگر خورشید هم بتابد.