ای دوست

من نیز گریه کردم
زدیده خون بارم
و هنوز
می سوزد جگرم
به داغ خون رفیقان
زآتش جهل اهریمنان
من نیز بحسرت و آه مینگرم
سروهایی که اسیر تبر شدند
پرستوهایی که جبر سفر شدند
و هنوز
دیده بر قاصدکهایی
که شاید از بهار وخورشید گویند
از شکفتن حتی یک شاخه گل بگویند
و تو ای دوست
زمن مپرس ؟
چرا با گرگان به آواز نشدند
درمسلخ بره ها
همدستان جلادها نشدند
افسوس که منِ من نشاختی
یا که من خود به ایام باختی
آری من نیز گریه میکنم
گریه ام
نه زبیم و هراس جان است
اشکم زخواب هزاران وجدان است.
!…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.