فصل آواز

****
راز دیرینم
ترا در دل چند می نوازم
بابهاران تابهاران شور آوازم
باطپش های غریب
باعطر سرخ گلهای نجیب
ای خزان
باغ وبوستانم چه شد
جمع دوستانم چه شد
من جوانی گم کرده ام
چشم دل خانه غم کرده ام
روزگارا
گوی دور گردونت بازی بود
زان شوق هیاهوی کی بود
آنهمه شور ونواهای امید
آنهمه رویاهای سرخ وسفید
دل من
ای سوز نهانت شمع جان
آرزوهایت وهم مرغان جوان
بی بهاری این خزان عریان شده
صدهزاران مرغ عشق گریان شده
خاموش
گویی باغ رویا دردل خویش دانه ها دارد
دربهاری کز سوز جانها ریشه ها دارد
چو دیو زمستان سیاه درخاک شد
وهم خوابش سنگ فصل آواز شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.