گناه خاموشی

***

مرغ شب ناله هایت
رنگ سپیده صبح است
پرهایت زرین پرتو سرخ آفتاب
نهان میخوانی از هجر یاران
زمکر صیادان و وحشت شبهای زندان
به کوکوهای تو جنگل… بیدار
قفس ها زکابوس ات
افسرده وبیمار
ستاره ها نورافشان و
آهوان دشت هوشیار
مرغ شبخوان آوایت آشنای مرغان پرواز است
نوید آسمان آبی وباز است
بدان مرغ غزلخوان بهاران
امید را
پنجره ها گشوده بباغ یاد یاران
برآرم نغمه آن مرغ دلتنگ سحر
(دلم میل بسی پرواز دارد
هوای آسمان باز دارد)
مرغ شب سحر نزدیک و روشنا پیداست
بشوق دیدار خورشید فردا
در دلم بسی غوغاست
خاموشی برصبح و زیبایی
خدا داند
بر مرغان عشق گناه اندر
گناهست…!

گِل کوزه

چرا چرا چرا
جواب هرچه تو گویی
سخن هرچه تو دانی
من از جنس خاک دگرم
روحی اگر
از نفس گرم تو رقصان است
بالی اگر
از پر رویاهای تو نقش آسمان است وستاره
من اسیر قفس چراهای بیشمارم
نغمه ای گر بخوانم
هوای ابری دل است و
راز
معمای زیستی نافرجام
اگر درآینه چشمانت
لبخند مردی تخم گذاشت
اگر بردامنت خوشه انگوری سخن را
پیاله ای شرب سرخ است
آرزوها در برکه مرغان مهاجر
یاد پرواز را
به هوش ستاره ها می آویزد
مست مرا سجده توست
آنگاه طلسم چراهای رنج آدمی
بدستان عشق برسنگی شکنم
باشد خاک مرا
گِل کوزه ای بردستان تو
شاید دگربار برلبانت نشینم.

خیال پوچ

کلون این خانه دیرگاهی به اندیشه گشوده ام
چراغ رابطه بدستان روزگار افروخته ام
دیده برکهکشان وستاره گان دور
دربهت زمزمه زمین تشنه نور
بودنم را
بباران ابرهای مهربانی آراسته ام
زبان به غیر آدمی وهم است مرا
ازهزاره بیم وهراسِ شبهای بی رویا
تاشکوفایی هوش زبان و
پنجره های روشن تکلم
یاد را…
زیست درپناه شاخسار درختان
تا…کور سوی امید رویایی
دردل غارهای سرد وتاریک
خرد فروزِ آتش موبدان
یگانه گریزگاه جهل نیاکان
زان کوره راه های تلخ شکست وپیروزی
آدمی را درد نیست
راز بقا یادگاری ست برقامت بوزینه گان اندیشه
کنون
درخلوت راز ونیاز … بودنها
به فردایی
تنها انسان است که میماند…!