خیال پوچ

کلون این خانه دیرگاهی به اندیشه گشوده ام
چراغ رابطه بدستان روزگار افروخته ام
دیده برکهکشان وستاره گان دور
دربهت زمزمه زمین تشنه نور
بودنم را
بباران ابرهای مهربانی آراسته ام
زبان به غیر آدمی وهم است مرا
ازهزاره بیم وهراسِ شبهای بی رویا
تاشکوفایی هوش زبان و
پنجره های روشن تکلم
یاد را…
زیست درپناه شاخسار درختان
تا…کور سوی امید رویایی
دردل غارهای سرد وتاریک
خرد فروزِ آتش موبدان
یگانه گریزگاه جهل نیاکان
زان کوره راه های تلخ شکست وپیروزی
آدمی را درد نیست
راز بقا یادگاری ست برقامت بوزینه گان اندیشه
کنون
درخلوت راز ونیاز … بودنها
به فردایی
تنها انسان است که میماند…!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.