… همسایه

فاصله من با او
تنها
دیوار کوتاهی بود

به فاصله یک لبخند
وسبدسبد شرم سرخ

چند بهار عطرگل او بوئیدم
هرگز گل زدامان صداقت نچیدم

درسپیده دمان پرواز
پر پرواز مرا دست تقدیر چید

آنکه دردل عشق خواندمش
مرغ هجری شد و
از بام نگاهم پرکشید.

س.آ

۲۵.۷.۹۶

غربت

هیچ اندیشه ای مقصد نیست
آن نشسته دراوج رویاها کیست
آسمان تیره و زمین دلمرده
دریغ زآن روزان خورشید و
این گلهای پژمرده
جنگل ادراک تاریک
زنده گان وحشت زیست
گمگشته شب و روزها ظلمت پست
دردا زین مردم مرده پرست
دردا زین …..
….

مگر آفتاب

ازبلند کوه تردید
تا سبز دامنه جنگلهای خیال
چه خون ودل خوردنهایم دریاد
چه سوز وگدازهایم فریاد
زان تیره گیهای دل زار وشیدایم
آه از ان اشکهای التماس
سربزیر افکندنهای شرم واحساس
جاده ای ساختم از آه های پرسوز شبانه ام
ونهری ازهق هق گریه های بی بهانه ام
ای نجواهای کور
دل بتو دادم تا به ترانه
من ودل فرزند رنج وتردیدیم
لب فروبسته زخم ودردیم
مگر سقوط زکوه بلند خیال…!
مگر پرواز تا روشنای دل ووصال.

کوه سکوت

زیبا رخی ودر پرده راز می نشینی
باعطر گیسوانت
دلها به حسرت می نشانی
در وصف تو ای پرده نشین فریبا
هریک بخیال نقش ها زنند
در باغ گلها
ز سوسن و سنبل و مینا
مرا نه رنگ وصفای جمال است
نه کس نگاهش به کوه وهم وخیال است
آن ابر تیره بی بارانم شاید
بغض بارش دردل میکارم
گر روزی نگاهت به آسمان خیزد
به آهی٬ یادی بخوانم
عمری ست عاشق سوخته دل پاک بازم.

خیال نبود

مگر میشود شاعر بود واهل دل نبود
شعر نوشید وزخمها بردل نداشت
شاید
شاید بیگانه ای
مشق انشاه کند
همچون مرغ مینا به اصوات نغمه برپاکند
لیک
آنکه ازدل گوید مهرش بردل نشیند
وآنکه به مستی قلم رقصاند
چشم نیز بیزار شود وبگریزد
آهم از آن است
چگونه تو با سکوت خویش
تنها به نگاهی
بلندترین شعر جهان را سرودی
چنانم که عمری به تیرش
قلم میکارم بردل خویش
واژه ها به غارت میبرم
تا که شاید
شاید بیتی ازسحروجادوی چشمانت سرایم
اگر ازسوز نهانم جهانی بامن بسوزد
گناهش زفریاد سکوت نگاه تو بود.