خیال نبود

مگر میشود شاعر بود واهل دل نبود
شعر نوشید وزخمها بردل نداشت
شاید
شاید بیگانه ای
مشق انشاه کند
همچون مرغ مینا به اصوات نغمه برپاکند
لیک
آنکه ازدل گوید مهرش بردل نشیند
وآنکه به مستی قلم رقصاند
چشم نیز بیزار شود وبگریزد
آهم از آن است
چگونه تو با سکوت خویش
تنها به نگاهی
بلندترین شعر جهان را سرودی
چنانم که عمری به تیرش
قلم میکارم بردل خویش
واژه ها به غارت میبرم
تا که شاید
شاید بیتی ازسحروجادوی چشمانت سرایم
اگر ازسوز نهانم جهانی بامن بسوزد
گناهش زفریاد سکوت نگاه تو بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *