اندیشه درآتش

گر زخلوت مرا شور وغوغای
دردل هزاران راز نهان است به پنداری
قلم بامن سریاری ندارد
تا به انگشتان مهری نشانم
گر زخطوط دردم
به آهی پراکنده میخواند افکارم
واژه ها نیز بامن درستیزند
و از کمند سفید برگها میگریزند
گاه درعالم خیال چند سطر مشق رویا زنم
ودر حصار اندیشه انشاه کنم
لیک میان من ودل فرسنگها فاصله است
آنچه در دام ماند
واژه های غریب و تنهای ست
آواره در کوچه های بن بست سکوت
همچون نمازی بزبان خدایان
جز به احساس نتوان راز گشود
ندانم آن نقاش چیره دست
درد را چگونه بربوم نگاه می نشاند
آه را چگونه برقاب تماشا
می آویزد
آن کودکم در عالم اتابک
مداد ودفتری ست مرا
با هزاران خطوط درهم تنیده ام
شاید قصر پادشاهی ست هزارتو
شاید جنگل انبوهی ست سرد وتاریک
یا که دریای مواجی با بیشمار کشتی شکسته
هرآن که بتماشا توشه برگیری
مرا فریاد طغیان است و ارامش قبل از طوفان
اینجا نه باغ گلی ست هدیه دل عاشق
ونه بستر امنی برای آسودنها
تنها اوست که میداند
چه آتش است براین نیستان اندیشه…!

بابا که رفت

بابا آب داد
شعر زیبای وطن بود
بابا نان داد
نغمه ساز سفره های رنگین
فروغ اش شمع جان بود
هرکجا بابا بود
درد ورنج افسانه بود
شور وشوق کودکی
در کلبه کوچک ما
چون هزاران کلبه روشن
غرق شادی پر زشور وآواز بود
دردا یاد آن روزهای شاد
دردا بابایمان نشناختیم
او زمام وطن راندیم
به هزاران حرف فریب
نعره ها از بغص وکین خواندیم
گشت تیره وتار روزهای روشنمان
پژمرد گلهای امید زمرگ خورشید دلهایمان
بابا که رفت چشمه ها نیز خشکید
شعله افتاد در گندم زاران
بهر گوشه
قهقه خشم ونفرت دیوان
روبه کان فربه از غفلت ها
خانه کرد بردل آه زحسرت ها
سالیان عمرمان برباد رفت
خانه عشق وامید
وطنم ایرانم
درجهل وخرافات تاراج رفت.

مرا تا رنج

سفره خالی تر ازنان
شرم من است برچشم عزیزان
همه عمر تلاش وکار
حسرتهای فروخورده
بغض های بی باران
تاعمق پوچ هزاران پندار
چگونه به او ایمان قوی دارم
آنگاه که موبدان رستگاری
تاسحرگاهان کیفور عیش ونوشند
ز درد ورنج مردمان
فرسنگ ها فراموشند
مهرش ازکدامین آستین
چون ستاره پرنور خواهد تابید
آنگاه که دستان به زیور تزویر رنگین است
برای من وما
مرگ اولین وآخرین سرای آسودنهاست
هرچند بسالیان
امید همچون طلوع آفتاب
به اندیشه رهایی
یگانه رویای انتظار من وما بود.