دزدان زاهد

زآه دل خویش پرده نگیرم به زمانه
بسی زار وخراب فتاده پرده دار زمانه
مردمان نام و شرف رنجور هزار اندوه
سواران ریا کیفور عیش ونوش زمانه
دی با غصه و درد ناله ها داشتم با دل
زستاره بخت زاهدان وچراغ جهل زمانه
غیر نداند ز شرم مردم دردمند شریف
آشنا بیگانه با خونین جگران اهل زمانه
اینجا سخن از عدل وداد نیست به آئین
مناجات زاهدان شب کفر است این زمانه
آه خویش در سینه نشانم کز جور ایام
فریاد را فریادرسش شریک دزدان زمانه.

س.آ

باغ ستاره ها

تو کز جاده مهتاب به خورشید رسیدی
درباغ ستاره ها چو آهو بهر سوی دویدی
چرا ازکوچه نگاهم یاد زخاطره ها نکردی
چرا آرزوها نشکفته دردل خاک کردی
خورشید وماه خاطره ها از یاد تو دارند
گر ماه رخ درپرده شب دارد
ستاره ها سوز فراق تو دارند
تو خود ستاره وماهی
همچون افسانه ها خورشید دلهایی
افسوس این شمع به گوشه چشمی هرگز ندیدی
افسوس…دانی ؟
با دل شیدای من چه کردی.

فرزندان ستاره

بغض درگلو داری ومهرسکوت برلب
حرف بسیار داری وبیم رازهای نهفت
مگر دل آدم غاری نهان دارد
چنین پنهان چنبره بر حسرتها میبری
ابری شو
وجودت بدست باد بسپار
تا کران آبی ترین آسمان ودریا
تا وسعت داغ کویر ودشت ها
بال بگشای
قطره قطره باران شو
طراوت هرگل شکوفایی رویای ترین آرزوهای توست
تنها ببار
چه فرق است بردامان کدامین امید فرو نشینی
این بغض کهنه چرکین
این سکوت وسکون چشمان غمگین
بدست خاطره باید داد
تا تنها قاب عکسی شود برای با هم بودن
برای گریز از آن کوچه های تلخ یاد
روزگاری با شکوفتن یک غنچه گل
تا سرزمین خیال بال پروازت بود
بالهایت کجا جا مانده است
کنون با بال جادوی شعر
با شور اشک وقلم
سفره دل بگشای
باید گنجشک ها را به مهمانی آفتاب خواند
لحظه ها را به آواز سفر
کوچیدن و کوچیدن
ازین بغض لعنتی
ازین دیوارهای پلید سیاه
حسرتهای وحشی بی انتها
برایگان هرگز هرگز
لحظه ها را دریاب که من میزبان
زیباترین واژه گان نگاه توام
باید رخت ستاره ها برتن فردا پوشید
ما… یعنی
من و تو بخانه برخواهیم گشت
چرا که
زندگی برای زندگی زیباست
نه برای زنده ماندن..!