فرزندان ستاره

بغض درگلو داری ومهرسکوت برلب
حرف بسیار داری وبیم رازهای نهفت
مگر دل آدم غاری نهان دارد
چنین پنهان چنبره بر حسرتها میبری
ابری شو
وجودت بدست باد بسپار
تا کران آبی ترین آسمان ودریا
تا وسعت داغ کویر ودشت ها
بال بگشای
قطره قطره باران شو
طراوت هرگل شکوفایی رویای ترین آرزوهای توست
تنها ببار
چه فرق است بردامان کدامین امید فرو نشینی
این بغض کهنه چرکین
این سکوت وسکون چشمان غمگین
بدست خاطره باید داد
تا تنها قاب عکسی شود برای با هم بودن
برای گریز از آن کوچه های تلخ یاد
روزگاری با شکوفتن یک غنچه گل
تا سرزمین خیال بال پروازت بود
بالهایت کجا جا مانده است
کنون با بال جادوی شعر
با شور اشک وقلم
سفره دل بگشای
باید گنجشک ها را به مهمانی آفتاب خواند
لحظه ها را به آواز سفر
کوچیدن و کوچیدن
ازین بغض لعنتی
ازین دیوارهای پلید سیاه
حسرتهای وحشی بی انتها
برایگان هرگز هرگز
لحظه ها را دریاب که من میزبان
زیباترین واژه گان نگاه توام
باید رخت ستاره ها برتن فردا پوشید
ما… یعنی
من و تو بخانه برخواهیم گشت
چرا که
زندگی برای زندگی زیباست
نه برای زنده ماندن..!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *