دزدان زاهد

زآه دل خویش پرده نگیرم به زمانه
بسی زار وخراب فتاده پرده دار زمانه
مردمان نام و شرف رنجور هزار اندوه
سواران ریا کیفور عیش ونوش زمانه
دی با غصه و درد ناله ها داشتم با دل
ستاره بخت زاهدان وچراغ جهل زمانه
غیر نداند ز شرم مردم دردمند شریف
آشنا بیگانه با خونین جگران اهل زمانه
اینجا سخن از عدل وداد نیست به آئین
مناجات زاهدان شب کفر است این زمانه
آه خویش در سینه نشانم کز جور ایام
فریاد را فریادرسش شریک دزدان زمانه.

س.آ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.