اتفاق

آنگاه سرما تاعمق وجودم می خندید
نگاهم خیره هیچِ یک اشباح
بودنم زمان می چرید
لحظه ها درسکون بی پایان دوار
قهقه فراق می نوشت
درخود لرزیدم
سایه متبرک مردی را می بوئیدم
فریادهایم درگلو خاموش ناک
پاهایم گامها را فراموشکار
بی اختیار برخاک افتادم
تفکراتم غریق بهت وسکوت
میدیدم ، می شنیدم
دانستم !
درکنارم دیگر هرگز او نخواهد بود
در آتش پنهان حسرتها
آرزویی نابالغ
ایکاش اشک مرا یار بود
زبان بانگ درد می نوشید
چه سخت وناگوار عروس وحشت زده مرگ رقصان
در سپیده دمان زندگی…!
چه درد است
انجماد خاطرات
آندم که تورا جز خیال پرواز نیست
زندگی شاید یک اتفاق بیش نبود.

س.آ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *