آنگاه سرما تاعمق وجودم شیهه می کشید
نگاهم خیره هیچِ یک خیال وحشت زده زمستان
بودنم زمان را بی من می چرید
لحظه ها درسکون بی پایان دوار
قهقه فراق میسرود
درخود لرزیدم
سایه متبرک مردی را
در آینه ادراک می بوئیدم
فریادهایم درگلو سکته میزد
پاهایم گامها را بدار بفراموشی می آویخت
بی اختیار برخاک افتادم
تفکراتم غریق بهت وسکوت
میدیدم ،می شنیدم و چه تلخ
دانستم
دیگر هرگز او بامن نخواهد بود
در آتش پنهان حسرتها
با آرزویی نابالغ
در دل هزار هزار ایکاش
شاید اشک مرا یار شود
و زبان بانگ درد بنوشد
چه سخت وناگوار عروس سیاه پوش مرگ رقصان است
درسپیده دمان زندگی…!
چه درد است
انجماد خاطرات
آندم که تورا جز خیال پرواز نیست
وقتی آینه خیال شکست
به لحظه لحظه یاس درود خواهی گفت
و میخوانی
زندگی شاید یک اتفاق نانوشته است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *