دریا باور ماست

بیا تا باپاهای برهنه
برساحل دریا گام برداریم
بیا تا روزهای رفته را
بر نقش یادها نشانیم
آن گرم مرداد
سرشار آرزوها ورویاهای شاد
شوق آواز وشور فریاد
چه آرام وسبکبال
با باورها مهر بردل می کاشتیم
یاد است برای پریدن
با بالهای آراسته
تا کهکشان خیال فسانه ها بافتیم
باکدامین ستاره
سوختن وخاکستر شدن را یقین پنداشتیم
گر ساحل همان است وغروب آفتاب زیبا
دختر آذر سرد وساکت نظاره گر ماست
بسوز سرمایش گونه ها سرخ است
چه خیالی
وقتی دستانت در دستانم
خزان یا بهاران
جای پاها میداند هنوز عاشق ترینیم
با کوله باری از خاطرات سالیان عمر
درآغوش هم با دریا عهد و پیمان می بندیم
تاعشقمان جاودان رویای مواج دریا باشد.

س.آ

شرم

سخنم دردفتر یاد برقلم مینشانم
مرادم تو بودی وآگاه از آه دلم
ازتو نان نمیخواهم نان ارزانی دندان
ازتو نام ونشان نمیخواهم منم هزاران یکی انسان
چند دست نیازم گل یاس چید
چشمانم به تمنا رویای آتش دید
تنها تو میدانی کجای قصه ام
غیر تو کس نداند چرا هنوز ازدل ننوشته ام.

س.آ

دل درخاک

پاها چه غمبار وناتوان زار میبرند کوچه های کودکی را
آنجا که گم گشت آرزوها و رویاهای من است
ای پاهای مهربان
بی تو نیز دل درگذر است
کوچه رویاها را بدنبال سالهای رفته میگردد
اگرچه دل نیز پیر وخسته راه است
ولی بربال جادویی اندیشه
ره بسوی چشمه سار ابدی میبرد
نازنین پاهای من
ترسم درفراق وحسرت دل
زانوان خمیده ات مرگ را در آغوش بگیرد
وصیعت ام نه دستانم
برای عبرت ازخاک بیرون بماند
تاهمگان بدانند چه تهی رفته ام
بلکه کفش هایم را برخاک گورم بتماشا بیاویزند
تاهمگان بخوانند راه چه نزدیک بود
چه بیهوده عمری کوچه ها را بدنبال خانه امن آشنا میگشتم
وصله های نشسته برکفشهایم بهترین گواه من است
دربهت چشمان هیاهو…!

س.آ