از ماست که برماست

آی ی …ی روزگار
آمیخته به آهی …ی بسیار
تاچند سکوت وانتظار
درپس دیوار حسرتها و
ابر بغض های تیره وتار؛

ای مردم بتنگ آمده از جان
زین نامرادیهای بیشمار
گرسنگ باشیم
دل سنگ را
تاب وتحمل این همه درد ‌و رنج نیست؛

چگونه سالیان به فریب زیستن
کس ازغیب به یاری برنخواهد خواستن
تاخود به همت برنخیزیم
خانه ظلم بکدامین بازو فرو ریزیم؛

آندم چو من وتو ما شویم
کوه ها از جا برکنیم
ای …ی روزگار
همگان نیک میدانند
از ماست که برماست.

س.آ

غرور وافتخار

درخلوت خویش نه به آه وحسرتها
به هزار شوق میگشایم دفتر یادها
از سالیان عمر رفته ام
با دل واندیشه ام

روزگاری دشت سبز بود از سنبل وشقایقها
کنون یکه تازی میکنند
علفهای هرز
این بی بوته خارها

دگربار باز آیدم روزان رفته
راه همین است با شعور اندیشه ها
دردی اگر درسینه میجوشد مرا
درد مردمی ست اسیر رنجها

آنچه خاک را کیمیا کند
انسان است به تدبیر عشق وهنر
صد دریغ بایدم
از مرگ انسانیت انسانها

روزگاری دور
هرسخن درحصار تنگ باورها
چند گرفتار جهل نامردمی ها
چون منی بیشمار خاموش بانگها
از ایمانهای کور
آن خفته بیداران کفتارها

گر دریغ ام باید
درد ورنجی ست
تا طلوع خورشید فرداها
تا دگربار گلها این کویر را
رنگ شادی بخشایند در بهار آرزوها

ای جانهای درخاک شده
پیکرهای تان ریشه گردد
در شکوه آرمانها
گر ببار نشیند آن ناب اندیشه ها

امروزم چون هزاران رنج
از درد نان و تاراج عمر
شیرین لذتی ست
همچون سرو ایستاده در طوفانها

درخلوت خویش صبور
با دلی آرام و
اندیشه ای سرشار غرور
چو‌ عزت ونام نفروخته به زر و زور

در این سالیان تزویر وریا
چه زیباست
انسان زیستن و انسان ماندن
عشق وآزادی ست آئین ما.

س.ا

فریب مقدس

آنانکه که نشناخته درد
درمان خلق کنند
گم کرده ره آفتاب
فانوس شب ورد دعا کنند
هزاران خصم نتواند به تیغ و رگبار مسلسل کند
ره گم کردگان روز را
شمع شب رهنما نیست
بیدردان خلق در زنجیر را
درمان حاکمان وفا نیست
بگذار گوش شب فاش گوید
زوره گرگان گرسنه را
درحریم فربه گان مقدس
چون عوعوی سکان آبادی
تاچند دست نیاز برند
بدامان قصابان مسلح ردا پوش
به لقمه نان چوپانان هزار رنگ هزار فریب
آنانکه در پیشگاه خدایان
هزاران از جوانان درخاک کنند
همانانکه خلق را رمه خویش خوانند
و خود را موسی کلیم الله…
کر وکوراند بفریاد خلقی
ازین فرعونیان تزویر وریا…

س.آ