غرور وافتخار

درخلوت خویش نه به آه وحسرتها
به هزار شوق میگشایم دفتر یادها
از سالیان عمر رفته ام
با دل واندیشه ام

روزگاری دشت سبز بود از سنبل وشقایقها
کنون یکه تازی میکنند
علفهای هرز
این بی بوته خارها

دگربار باز آیدم روزان رفته
راه همین است با شعور اندیشه ها
دردی اگر درسینه میجوشد مرا
درد مردمی ست اسیر رنجها

آنچه خاک را کیمیا کند
انسان است به تدبیر عشق وهنر
صد دریغ بایدم
از مرگ انسانیت انسانها

روزگاری دور
هرسخن درحصار تنگ باورها
چند گرفتار جهل نامردمی ها
چون منی بیشمار خاموش بانگها
از ایمانهای کور
آن خفته بیداران کفتارها

گر دریغ ام باید
درد ورنجی ست
تا طلوع خورشید فرداها
تا دگربار گلها این کویر را
رنگ شادی بخشایند در بهار آرزوها

ای جانهای درخاک شده
پیکرهای تان ریشه گردد
در شکوه آرمانها
گر ببار نشیند آن ناب اندیشه ها

امروزم چون هزاران رنج
از درد نان و تاراج عمر
شیرین لذتی ست
همچون سرو ایستاده در طوفانها

درخلوت خویش صبور
با دلی آرام و
اندیشه ای سرشار غرور
چو‌ عزت ونام نفروخته به زر و زور

در این سالیان تزویر وریا
چه زیباست
انسان زیستن و انسان ماندن
عشق وآزادی ست آئین ما.

س.ا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *