رویای گندم

سطل های شهر نامهربان
این همدم کوچه های فقر
راز عشق میخوانند
از آه جانسوز مادران
واز سکوت پردرد ورنج پدران
چه رویای عجیبی ست
شوق یافتن عروسک سخنگو
در وهم چشمان پرشور کودکان …
اینجا، سرزمینم ایران
مرا دیگر لعن ونفرین نیست
شکوه وتکریم از این هرمان نیست
داسهایمان سخن از روزی میبرند
که پدرانمان برای بهشت رویاها
سربریدن سکهای آبادی را
بجرم واق واق شان
یا شاید بجرم آشتی با گرگهای بیابان
گناه آنان زفریب شیطان بود
سکوت وناتوانی امروزمان
از جهل وغرور کورمان
بامن حرفی بزن
راه کوچه خورشید نشانم ده
ای آنکه آسمان وزمین ازآن توست
بهشت ارزانی فربه گان نامقدس
مرا جهنم ونان گندم بس است
گر من از تبار وفرزند آدمم
زاده عشق حوای مادرم
نه هابیل ونه قابیلم
از خاکم وخاک اولین وآخرین اندیشه ام
مرا از این سطل های یاس
تا مزرعه های طلایی گندم
تنها یک واژه بود
فریب وفریب وفریب
که حک شده برپیشانی این خاک کهن
افسوس با نام تو
هنوز فروزان است
شعله جهالت
برعقل وهوش این مردم درمانده و غریب.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.