درد شاعرانه گی

سکوتم را بدست باد می سپارم هردم
نفس ها درسینه تنگ است بهر دم
دراین آلوده سیاهه بیگانه گانیم
دیده پرنور و به عشق از گرسنه گانیم
داد ازین بیداد سکوت را قفل وزنجیر زنند
باد را در قفس افکندن و نهیب از غیب زنند
شاخه های رقصان بید وصنوبر را چند تبر افکندن
نفرین براین اژدهای هفت گون جهل
اورا پنجه مرگ همچون خون آشام
چنین بانگ اش بهزار دشنام
بیچاره سکوت چند در قل وزنجیر هیاهو
بهاران را چه شد کجاست فوج پرستو
خرده مگیر برمن توای نغمه سرای گل وسنبل
چکامه دان وغزل خوان هر بزم چو بلبل
کوچه های گذرم را فانوس نیست
دیرگاهی است براین مرز وبوم
جز شب زده گان رنجور هیچ قاموس نیست
از وهم وخیال گام شدن پل نمیخواهد
نظر برمردم خسته و تنگ آمده ازجان
آفتاب ومهتاب نمیخواهد
مرا با سکوت مگر فریاد دل نیست
نگاهم بصد زبان راز گوید
گر مرا قلم در دستان
هرچند بی آب ونان
نحیف تر از هر بیان نیست
تلخ است جانان من
افسوس این رنج بی پایان را قصه امروز ودیروز نیست…

در این جهان سراسر جنگ وخون
آرزوها پیروز نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.