خورشید و خون

اگرچه فرسنگها دورم
از آن نیزارهای سرخ خون
آن تالابهای عشق وجنون
بهرباد ونسیم میشنوم
نغمه های حزین
آنجا که درد میروید
از خاک
از هر بوته وخار وگون
ایدل خونین من
نمیدانم بکدامین امید
ترا هنوز شوق طبیدن
شاید طلوعی دیگر آغاز رهایی ست
اگرچه برکوس یاس ونومیدی هنوز زو میکشند
اما خورشید را
جز برآمدن و روشنایی هیچ گریزی نیست
گر بسالیان نهرهای سرخ خون
بهر گوشه ازین مرز وبوم جاریست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.