روزگار سیاه

دل خونین من و خاک
از زخمهای زمانه گردیده بصدچاک
چشمها از جور وستم همه‌‌ اشکبار
تاچند صبر وتحمل برخصم نابکار
چند پر وبال پرواز شکستن
زبانهای نغمه از نای بریدن
آن خورشید برآمده ازعشق کجا شد
هرآنچه به خونها سرشتیم فنا شد
ای خصم گمانت ترا مرگ محال است
ای خفته کبر وغرور این وهم وخیال است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.