دیو زمان

با ردای مسیحای زمان بانگ رهایی دادی
مردمان ساده دل ورنجیده از دیو زمان را
بصد شور وشعف نوید آزادی دادی
جانها در ره این مژده چو بهاران میرسد
روز وصل جانان وجمع یاران میرسد
چون کبوتران مسلخ یکایک به قربانگاه دادی
صد دریغ ودرد زان همه خونهای پاک
بهر بهروزی وشادکامی
گشت روان از سینه های چاک چاک
آنکه آزادی در اندیشه چون جانش بود عزیز
روز دیگر گردید اسیر دست تویی خونریز
نهر خونهای بیشماران
بحکم ات همچنان رودی روان
قصه این درد ورنج
آتش سوزی است بجان
این درخت روییده بر خاک وطن
میوه اش تنها سدر گشت وکفن
باتو گویم ای از بن وریشه در خلسه وخواب
دورگردون را نگر
گر بچشم دل داری جواب
درکجای قصه آفرینش
دین وایمان بود رهنمای مرده گان
گر بسر عقل وخرد
خوان این نکته های پر اثر
تا نباشد نوع بشر
دین وآئین جمله باشندبی ثمر
تو که با نام خدا میستانی جانها
روز محشر چیست ترا زین مدعا…؟

س.آ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.