غربت

هیچ اندیشه ای مقصد نیست
آن نشسته دراوج رویاها کیست
آسمان تیره و زمین دلمرده
دریغ زآن روزان خورشید و
این گلهای پژمرده
جنگل ادراک تاریک
زنده گان وحشت زیست
گمگشته شب و روزها ظلمت پست
دردا زین مردم مرده پرست
دردا زین …..
….

مگر آفتاب

ازبلند کوه تردید
تا سبز دامنه جنگلهای خیال
چه خون ودل خوردنهایم دریاد
چه سوز وگدازهایم فریاد
زان تیره گیهای دل زار وشیدایم
آه از ان اشکهای التماس
سربزیر افکندنهای شرم واحساس
جاده ای ساختم از آه های پرسوز شبانه ام
ونهری ازهق هق گریه های بی بهانه ام
ای نجواهای کور
دل بتو دادم تا به ترانه
من ودل فرزند رنج وتردیدیم
لب فروبسته زخم ودردیم
مگر سقوط زکوه بلند خیال…!
مگر پرواز تا روشنای دل ووصال.

کوه سکوت

زیبا رخی ودر پرده راز می نشینی
باعطر گیسوانت
دلها به حسرت می نشانی
در وصف تو ای پرده نشین فریبا
هریک بخیال نقش ها زنند
در باغ گلها
ز سوسن و سنبل و مینا
مرا نه رنگ وصفای جمال است
نه کس نگاهش به کوه وهم وخیال است
آن ابر تیره بی بارانم شاید
بغض بارش دردل میکارم
گر روزی نگاهت به آسمان خیزد
به آهی٬ یادی بخوانم
عمری ست عاشق سوخته دل پاک بازم.

خیال نبود

مگر میشود شاعر بود واهل دل نبود
شعر نوشید وزخمها بردل نداشت
شاید
شاید بیگانه ای
مشق انشاه کند
همچون مرغ مینا به اصوات نغمه برپاکند
لیک
آنکه ازدل گوید مهرش بردل نشیند
وآنکه به مستی قلم رقصاند
چشم نیز بیزار شود وبگریزد
آهم از آن است
چگونه تو با سکوت خویش
تنها به نگاهی
بلندترین شعر جهان را سرودی
چنانم که عمری به تیرش
قلم میکارم بردل خویش
واژه ها به غارت میبرم
تا که شاید
شاید بیتی ازسحروجادوی چشمانت سرایم
اگر ازسوز نهانم جهانی بامن بسوزد
گناهش زفریاد سکوت نگاه تو بود.

گناه خاموشی

***

مرغ شب ناله هایت
رنگ سپیده صبح است
پرهایت زرین پرتو سرخ آفتاب
نهان میخوانی از هجر یاران
زمکر صیادان و وحشت شبهای زندان
به کوکوهای تو جنگل… بیدار
قفس ها زکابوس ات
افسرده وبیمار
ستاره ها نورافشان و
آهوان دشت هوشیار
مرغ شبخوان آوایت آشنای مرغان پرواز است
نوید آسمان آبی وباز است
بدان مرغ غزلخوان بهاران
امید را
پنجره ها گشوده بباغ یاد یاران
برآرم نغمه آن مرغ دلتنگ سحر
(دلم میل بسی پرواز دارد
هوای آسمان باز دارد)
مرغ شب سحر نزدیک و روشنا پیداست
بشوق دیدار خورشید فردا
در دلم بسی غوغاست
خاموشی برصبح و زیبایی
خدا داند
بر مرغان عشق گناه اندر
گناهست…!

گِل کوزه

چرا چرا چرا
جواب هرچه تو گویی
سخن هرچه تو دانی
من از جنس خاک دگرم
روحی اگر
از نفس گرم تو رقصان است
بالی اگر
از پر رویاهای تو نقش آسمان است وستاره
من اسیر قفس چراهای بیشمارم
نغمه ای گر بخوانم
هوای ابری دل است و
راز
معمای زیستی نافرجام
اگر درآینه چشمانت
لبخند مردی تخم گذاشت
اگر بردامنت خوشه انگوری سخن را
پیاله ای شرب سرخ است
آرزوها در برکه مرغان مهاجر
یاد پرواز را
به هوش ستاره ها می آویزد
مست مرا سجده توست
آنگاه طلسم چراهای رنج آدمی
بدستان عشق برسنگی شکنم
باشد خاک مرا
گِل کوزه ای بردستان تو
شاید دگربار برلبانت نشینم.

خیال پوچ

کلون این خانه دیرگاهی به اندیشه گشوده ام
چراغ رابطه بدستان روزگار افروخته ام
دیده برکهکشان وستاره گان دور
دربهت زمزمه زمین تشنه نور
بودنم را
بباران ابرهای مهربانی آراسته ام
زبان به غیر آدمی وهم است مرا
ازهزاره بیم وهراسِ شبهای بی رویا
تاشکوفایی هوش زبان و
پنجره های روشن تکلم
یاد را…
زیست درپناه شاخسار درختان
تا…کور سوی امید رویایی
دردل غارهای سرد وتاریک
خرد فروزِ آتش موبدان
یگانه گریزگاه جهل نیاکان
زان کوره راه های تلخ شکست وپیروزی
آدمی را درد نیست
راز بقا یادگاری ست برقامت بوزینه گان اندیشه
کنون
درخلوت راز ونیاز … بودنها
به فردایی
تنها انسان است که میماند…!

فصل آواز

****
راز دیرینم
ترا در دل چند می نوازم
بابهاران تابهاران شور آوازم
باطپش های غریب
باعطر سرخ گلهای نجیب
ای خزان
باغ وبوستانم چه شد
جمع دوستانم چه شد
من جوانی گم کرده ام
چشم دل خانه غم کرده ام
روزگارا
گوی دور گردونت بازی بود
زان شوق هیاهوی کی بود
آنهمه شور ونواهای امید
آنهمه رویاهای سرخ وسفید
دل من
ای سوز نهانت شمع جان
آرزوهایت وهم مرغان جوان
بی بهاری این خزان عریان شده
صدهزاران مرغ عشق گریان شده
خاموش
گویی باغ رویا دردل خویش دانه ها دارد
دربهاری کز سوز جانها ریشه ها دارد
چو دیو زمستان سیاه درخاک شد
وهم خوابش سنگ فصل آواز شد.

دیروز ٬ امروز ٬ فردا

***
سکوت بامن مدارا میکند
این زخم دیرینه را
این حسرتهای سرخ سینه را
شاید به رویایی مداوا میکند
نان اگر بر سفره نداشتیم
خورشید فردا را
هیچ امید دیدار نداشتیم
خورشیدی زیادها دردل داشتیم
وخورشید آرزوها
درچشمان یار می کاشتیم
آنان که در نیمروز زمستان
از سوزجان شمع ها افروخته اند
بهار آسمانها را
چه کودکانه باور داشتند
مرا دل
هنوز گرم آرزوی های بهار است
و دراین رویای شوم آسمانی
اندیشه های تازه ٬ آدمهای تازه میایند و میروند
همچون ابرهای که با باد بهر سوی سرگردانند
اما آرزوها بسان کوهها ریشه در خاک دارند
وآنان استوارترین قامت ها
و تابان ترین ستاره ها بوده اند
سکوت امروز مرا
هیاهوی پوچ هیچ عداوتی نیست
چه آسان به قضاوت نشسته اند
شاید یگانه افسوس این بریده از زنده گان خواب
به بهاری ست که مرغان مهاجر باز آیند
و مرا فرصت دیدار دگربار یاران نباشد
روزی اگر راز سکوتم
با هوش بیداران درقفس زمان گشوده گردید
قلم یاد هرگز بر زمین مگذار
که این تنهاترین راز پیوند سکوت میان من و توست
تو نیز میدانی
قطره یعنی چکیدن
چشمه یعنی جوشیدن
و رود یعنی
دل درهوای خروش امواج دریاها داشتن …!

داغ تو دارم

***
شعر چشمان تو خواندم و شاعر شدم
پنجره نگاه تو گشودم و آفتاب شدم
در میان انبوه درختان سکوت
فریاد سبز تو شنیدم و
فریاد شدم
چگونه در هجر تو
جام غم ننوشم
در خاموشی شمع وجود تو
همچون شمع بجان نسوزم
یکی خورشید باید
تا جهانی به روشنا لبخند گشاید
ای سفر کرده نگاه سوز من
زندگی بی تو
اگر همچون رود جاری ست
اگر هنوز پرنده ها
آواز پرواز میخوانند
مرا بی تو فصل درد است و
میله های سرد قفس
رویاها همچون برگهای خزان
رنگشان زرد است و
پژمرده یک نفس
در بهاری که گل لبخند تو شکوفا نشود
زمزمه هوش کلام تو ترانه نشود
خشکیده چنارم
همچنان اسیر خشم طوفان
یاد تو گر سبز کنم
سبز است در آه دل و حسرت جان…!