آنان!

باخود بخلوت میشوم
از درد نمیگویم
از تنهایی و هجران هم نمیگویم!
در خلوتم غوغای ست
از خلوتیان فراموش
یاران سکوت و یادها
آنانکه در سرخ خون خود غلطیده اند
تا صبح را بشارت آواز تو باشند
فریادشان خاموش نگاه شب پرستان است
تو میدانی !
خلوت مرا هزاران فریاد است
گر بقلم نشیند !
شب اهریمنان پایان است
دلها را
خورشیدیان دربند آوازند
شعله ای میباید
ورنه
خورشید نگاهم آزادی است.

عبور

اینروزها دگر مرا شعری نماند
تا در وصف تو شاعری کنم
این عادت انگشتان من است
گر با قلم و کاغذ نقش جانم میزند،

شعر را دلی باید عاشق و شیدا
شاعری را نیز به ذوق هست و هنر
این غمنامه های پریشان
قصه اش درد من است
همسان با گل آفتابگردان
جز خورشید هیچ نشناسد؟
سایه را
بیگمان !

ای آزادی

نام تو حک شده بربال کبوتران
یاد تو سبز است بخون یاران
بکدامین بهار شکوفه کند
اندیشه ام،
نمیدانم !
من آن تک درخت روئیده در کویر آرزوهام
هزاران سال به انتظار
ریشه در خاک تو دارم،
و تو
در آسمان رویاها
مرغ پروازی،
ای آزادی !

رویای تو دارم

بکجا یابم تو را
دلگیرم و خسته رویاها
چه بگویم ، چه بخوانم
روئیده بخواب بوته یاس
سرد است نگاه از وحشت وترس
تا کجا فریب اندیشه کنم
ره رفته را
نه یکبار بصدبار پیشه کنم
مرا نه سحر کتابی ست
و نه
عصای جادو
تا جهالت ها بخوانم زین گفتگو
بکجایی گر همه افسون تو
تاشبی آرام گیرد زان یک، شیدای تو
گر واژه ها را نیست زبان مهر ومحبت
افسوس ز خاموشی شمع های رفاقت
تومیدانی زاین درد وجود
نه از دیده گانم
از دل غمبارم بسالیان خون میبارم…!

…..
ای آزادی :
ای رویای تمام دلیر مردمان درخون تپیده
ای یگانه امید زندگانی
با کدامین واژه نقش از تو زنم !
در سرزمینم
مرگ تقدس از آسمانها دارد !
چگونه به پرواز اندیشه کنم !

رنج نامه

شعر و شراب
دریچه زیباترین رویاهای ناب
هوش و قلم
روشن ترین اندیشه های
آفتاب

ای سرزمین آتش و خون
مرا فصل حسرت ها
ترا زبان رنج و سکوت
زان شور آوازها

مرا آتشی بجان
ترا دردها تلخ وگران

مرا شعله ها در هوش
ترا عطشی سوزان
ز حقارت پست اهریمنان

فریاد از ایمان کور
خفته گانیم زنده درگور

ای سرزمین کهن
ایران من
چه تلخ است ترا
بسالیان !
منم کنون