ایمان سبز بهار

وقتی قلم میرقصد بر سطوح کاغذهای آرامش
چه افسونگری است این بیشه زار خیال
نقش واژه ها انعکاس تابش نور خورشید است
در غروب مرگ رویاها
سایه ها میدانند وسعت تنهایی دشت خیال را
ای اسب سرکش شور واحساس
خانه در انتظار کوچ پرستوهای مهاجر
بسالیان بیاد نشسته است
دلتنگی های لرزان بر برگهای سفید
فریاد میبرند ازدحام کوچه های خوشبختی را
ایمان بیاوریم بشارت بهار را
در رویش سبز دگرباره آرزوها.

س . آ

پائیز غم انگیز ۲

من از سرب وآهن نبودم
از زخم نیش ونیشتر گریختم
درصبح طلوع اولین خورشید زمستان
بازگشت پرستوها را به انتظار آواز دادم
دلم خون است در بغض دیرین وداع
این کهنه سرباز پیر در اعتزاز پرچم سرخ خون وقیام
حسرتها برجان مینوشد
پیکرم بیادگار از گلوله های دژخیمان بیشمار دارد
کنون دگربار چگونه بانگ سحر از حنجره حسرت برآرم
بسالیان کشته شده گانم و نفس میکشم
بیچاره زانوان خسته تاریخ سرزمین من
ازین تکرار و تکرار تکرارها
سینه اش منزلگه هزار هزار لاله در خون تپیده
شبانه هایم اشک گرمی است
از دل سرد ویخ زده ام
نمیدانم بکدامین طلوع
داغ آفتاب برتنم خواهد نشست
همچون سرخ گلوله های خصم
بر قامت آرزوهای شهیدم
کیست که بامن نگرید
کیست که پاره پاره جگرهای مادران داغدار سرزمینم را
بسوگ نشسته باشد
ای تالابهای وحشت ومرگ
ای نیزارهای اندوه وشیون
رویاهای جوانم را فریاد کنید
دلهای زخمین وچشمان نگران کوکان ونوعروسان انتظار را …
چنان در آتش داغ جگر گوشه هایمان میسوزد ومیسوزد و…میسوزد

س.ا

پائیز غم انگیز

تنها درخلوت اندیشه سکوت میشکنم
چشمانم سرخ خشم است
نه از کین ونفرت
میسوزاندم آتش نهان از جهل وتعصب کور
چگونه به اعتدال بنشینم
بر گور هزاران امید نونهال
چگونه دست نیایش برآرم
بر خروش رودهای جاری خون وعصیان
پیامبران رستگاری تماشاگر کدامین بهشت اند
مناره های استکلتهای گرسنه
زوزه سکان سترون
گرگهای رنگین پوستین پوش
بدیده گانم مشکوکم
جامه حسرت وآه چه بر قامت خمیده زخم میزند
باد مویه شبانه نیزار را زمزمه میکند
رودها و تالابها برسینه خاک میکوبند
خلوص بره های مسلخ را
چه وقیحانه رجزی است
چهچه تیربار مقدس
فریادم دیرگاهی ست درمرگ خویش سکوت را آه میکشد
ترا چگونه صبری باید
میان آتش ودودهای خفقان
اشکم ودرد
و فردای که بیگمان رقصان بردار ترس وسکوتم…!

س.آ

آه زندگی ست

آه
ای خیال خوش روزان آفتاب
رویاهای سفید روشن مهتاب
آرزوها را وهم خوابی بود شاید
دل چو ابری اسیر باد مستی بود شاید

آه
کنون منم با هزار طرح خاکستری خیال
یا که شاید
تنها فتاده ایی در چاه زوال
فریاد ای روزان خورشید دور
چشم شب تیره و راه ظلمت کور

آه
دلا خوش باشم با جام می ام
زخون سرخ خوشه انگور
تا بگرید خصم زبون
به شادی ام
ازین عشق و دیده پر نور.

س.آ

از ماست که برماست

آی ی …ی روزگار
آمیخته به آهی …ی بسیار
تاچند سکوت وانتظار
درپس دیوار حسرتها و
ابر بغض های تیره وتار؛

ای مردم بتنگ آمده از جان
زین نامرادیهای بیشمار
گرسنگ باشیم
دل سنگ را
تاب وتحمل این همه درد ‌و رنج نیست؛

چگونه سالیان به فریب زیستن
کس ازغیب به یاری برنخواهد خواستن
تاخود به همت برنخیزیم
خانه ظلم بکدامین بازو فرو ریزیم؛

آندم چو من وتو ما شویم
کوه ها از جا برکنیم
ای …ی روزگار
همگان نیک میدانند
از ماست که برماست.

س.آ

غرور وافتخار

درخلوت خویش نه به آه وحسرتها
به هزار شوق میگشایم دفتر یادها
از سالیان عمر رفته ام
با دل واندیشه ام

روزگاری دشت سبز بود از سنبل وشقایقها
کنون یکه تازی میکنند
علفهای هرز
این بی بوته خارها

دگربار باز آیدم روزان رفته
راه همین است با شعور اندیشه ها
دردی اگر درسینه میجوشد مرا
درد مردمی ست اسیر رنجها

آنچه خاک را کیمیا کند
انسان است به تدبیر عشق وهنر
صد دریغ بایدم
از مرگ انسانیت انسانها

روزگاری دور
هرسخن درحصار تنگ باورها
چند گرفتار جهل نامردمی ها
چون منی بیشمار خاموش بانگها
از ایمانهای کور
آن خفته بیداران کفتارها

گر دریغ ام باید
درد ورنجی ست
تا طلوع خورشید فرداها
تا دگربار گلها این کویر را
رنگ شادی بخشایند در بهار آرزوها

ای جانهای درخاک شده
پیکرهای تان ریشه گردد
در شکوه آرمانها
گر ببار نشیند آن ناب اندیشه ها

امروزم چون هزاران رنج
از درد نان و تاراج عمر
شیرین لذتی ست
همچون سرو ایستاده در طوفانها

درخلوت خویش صبور
با دلی آرام و
اندیشه ای سرشار غرور
چو‌ عزت ونام نفروخته به زر و زور

در این سالیان تزویر وریا
چه زیباست
انسان زیستن و انسان ماندن
عشق وآزادی ست آئین ما.

س.ا

فریب مقدس

آنانکه که نشناخته درد
درمان خلق کنند
گم کرده ره آفتاب
فانوس شب ورد دعا کنند
هزاران خصم نتواند به تیغ و رگبار مسلسل کند
ره گم کردگان روز را
شمع شب رهنما نیست
بیدردان خلق در زنجیر را
درمان حاکمان وفا نیست
بگذار گوش شب فاش گوید
زوره گرگان گرسنه را
درحریم فربه گان مقدس
چون عوعوی سکان آبادی
تاچند دست نیاز برند
بدامان قصابان مسلح ردا پوش
به لقمه نان چوپانان هزار رنگ هزار فریب
آنانکه در پیشگاه خدایان
هزاران از جوانان درخاک کنند
همانانکه خلق را رمه خویش خوانند
و خود را موسی کلیم الله…
کر وکوراند بفریاد خلقی
ازین فرعونیان تزویر وریا…

س.آ

چله نشین یادها و حسرتها

چند لحظه بیش نبود
رویاهایی که ریشه نکرد
تیشه بود وبرخاک نشاند
باورهایی که بوی آسمان داشت
سالیان میگذرد ‌وسروهای خیال
سبز آرزوهایی ست که بر زانوان بی رمق اندیشه ها رقصانند
با بهار آغازی بود
زمستان چرا سبز میخواند
من از کوچه های یاد چگونه فریاد شوم
درحصار معجزه های سنگ
خشت های کهن گواه من است
نسب ام میرسد به آفتاب
با شمع قرابت چه بخوانم
ای زنده بگوران عصیان وقیام
کنون سکوت قلم بسالیان با شمائیان سخن میگوید
از هزاران درد جانسوز پنهان
در ازهام کوچه واژه های گنگ ولال پریشان…!

س.آ

دریچه

پشت پنجره چه صفای بود
پرده ها رنگین
باغچه سبز خواهشهای بلوغ
زاغی پیر بر شاخه سرو سکوت
شبنم صبحگاهی مروارید چشمان تماشا
گنجشکان هیاهو آوازخوان
رویاها پر پرواز خیال
ای یادگاران دیریافته بهاران
دل گلهای شمعدانی
هنوز
فریاد میبرد زان گلدانهای سفالی
یادها مرا در دل
ای نفس های گرم مهربانی
تا امید هست
با من بخوان
زندگی نیست خالی…!

س.آ

طلسم تنهایی وسکوت

نمیدانم زعشق دلگیر وغمگینم
یا به اندیشه
ز نامرادیهای روزگار چنین زمینگیرم
یا که شاید درالتهاب کوچ پرنده گان
دل بهوای پریدن بیتاب است
آه ازین واژه های تلخ سکوت
هزاران سخن دارد و شرمگین است
گر از دل گذر کنم
با چشمان شیدایم چه کنم
گر با سکوت تا دیار اندیشه ها سفر کنم
با زبان سرخ رویاها
چگونه مرغ پرواز دلم را
زین قفس آرزوها رها کنم
چند ازجمع مرغان پرواز چشم فرو بستم
از خروش دریاهای مواج
تا بلند قله های آرزو دل بریدم
افسوس خلوت چاره ساز دل من نبود
هم آغوش شعرها وافسانه ها شدم
افسوس هر یک مرا بشوری چون شعله ها بجان افروخت
درد این شوریده حال را
تنها شوریده حالان دانند
خاموشی و خلوت گزیدنم را چه سود
باید درآتش عشق هزاران سوخت و آرام غنود.

س.آ