لوسی حوای مادر

نامش لوسی نهادن
راز هستی
درنگاهش دگرگون یافتن
چه افسانه ها
از زن وعشق دردامان بقا سرودن
کنون فریاد او را
برابری وعدالت است
نمیدانم چرا
هنوز او را ناز ولطیف می نامیم
احساسش را
جدا از احساس مردان میخوانیم
چه فرق است
نامش حوای مادر
یا لوسی پندار
همان بوزینه تنها
آینه تمام نمای تکامل نوع بشر…!
حلقه گمگشته بقا .
س.آ

دزدان زاهد

زآه دل خویش پرده نگیرم به زمانه
بسی زار وخراب فتاده پرده دار زمانه
مردمان نام و شرف رنجور هزار اندوه
سواران ریا کیفور عیش ونوش زمانه
دی با غصه و درد ناله ها داشتم با دل
زستاره بخت زاهدان وچراغ جهل زمانه
غیر نداند ز شرم مردم دردمند شریف
آشنا بیگانه با خونین جگران اهل زمانه
اینجا سخن از عدل وداد نیست به آئین
مناجات زاهدان شب کفر است این زمانه
آه خویش در سینه نشانم کز جور ایام
فریاد را فریادرسش شریک دزدان زمانه.

س.آ

باغ ستاره ها

تو کز جاده مهتاب به خورشید رسیدی
درباغ ستاره ها چو آهو بهر سوی دویدی
چرا ازکوچه نگاهم یاد زخاطره ها نکردی
چرا آرزوها نشکفته دردل خاک کردی
خورشید وماه خاطره ها از یاد تو دارند
گر ماه رخ درپرده شب دارد
ستاره ها سوز فراق تو دارند
تو خود ستاره وماهی
همچون افسانه ها خورشید دلهایی
افسوس این شمع به گوشه چشمی هرگز ندیدی
افسوس…دانی ؟
با دل شیدای من چه کردی.

فرزندان ستاره

بغض درگلو داری ومهرسکوت برلب
حرف بسیار داری وبیم رازهای نهفت
مگر دل آدم غاری نهان دارد
چنین پنهان چنبره بر حسرتها میبری
ابری شو
وجودت بدست باد بسپار
تا کران آبی ترین آسمان ودریا
تا وسعت داغ کویر ودشت ها
بال بگشای
قطره قطره باران شو
طراوت هرگل شکوفایی رویای ترین آرزوهای توست
تنها ببار
چه فرق است بردامان کدامین امید فرو نشینی
این بغض کهنه چرکین
این سکوت وسکون چشمان غمگین
بدست خاطره باید داد
تا تنها قاب عکسی شود برای با هم بودن
برای گریز از آن کوچه های تلخ یاد
روزگاری با شکوفتن یک غنچه گل
تا سرزمین خیال بال پروازت بود
بالهایت کجا جا مانده است
کنون با بال جادوی شعر
با شور اشک وقلم
سفره دل بگشای
باید گنجشک ها را به مهمانی آفتاب خواند
لحظه ها را به آواز سفر
کوچیدن و کوچیدن
ازین بغض لعنتی
ازین دیوارهای پلید سیاه
حسرتهای وحشی بی انتها
برایگان هرگز هرگز
لحظه ها را دریاب که من میزبان
زیباترین واژه گان نگاه توام
باید رخت ستاره ها برتن فردا پوشید
ما… یعنی
من و تو بخانه برخواهیم گشت
چرا که
زندگی برای زندگی زیباست
نه برای زنده ماندن..!

اندیشه درآتش

گر زخلوت مرا شور وغوغای
دردل هزاران راز نهان است به پنداری
قلم بامن سریاری ندارد
تا به انگشتان مهری نشانم
گر زخطوط دردم
به آهی پراکنده میخواند افکارم
واژه ها نیز بامن درستیزند
و از کمند سفید برگها میگریزند
گاه درعالم خیال چند سطر مشق رویا زنم
ودر حصار اندیشه انشاه کنم
لیک میان من ودل فرسنگها فاصله است
آنچه در دام ماند
واژه های غریب و تنهای ست
آواره در کوچه های بن بست سکوت
همچون نمازی بزبان خدایان
جز به احساس نتوان راز گشود
ندانم آن نقاش چیره دست
درد را چگونه بربوم نگاه می نشاند
آه را چگونه برقاب تماشا
می آویزد
آن کودکم در عالم اتابک
مداد ودفتری ست مرا
با هزاران خطوط درهم تنیده ام
شاید قصر پادشاهی ست هزارتو
شاید جنگل انبوهی ست سرد وتاریک
یا که دریای مواجی با بیشمار کشتی شکسته
هرآن که بتماشا توشه برگیری
مرا فریاد طغیان است و ارامش قبل از طوفان
اینجا نه باغ گلی ست هدیه دل عاشق
ونه بستر امنی برای آسودنها
تنها اوست که میداند
چه آتش است براین نیستان اندیشه…!

بابا که رفت

بابا آب داد
شعر زیبای وطن بود
بابا نان داد
نغمه ساز سفره های رنگین
فروغ اش شمع جان بود
هرکجا بابا بود
درد ورنج افسانه بود
شور وشوق کودکی
در کلبه کوچک ما
چون هزاران کلبه روشن
غرق شادی پر زشور وآواز بود
دردا یاد آن روزهای شاد
دردا بابایمان نشناختیم
او زمام وطن راندیم
به هزاران حرف فریب
نعره ها از بغص وکین خواندیم
گشت تیره وتار روزهای روشنمان
پژمرد گلهای امید زمرگ خورشید دلهایمان
بابا که رفت چشمه ها نیز خشکید
شعله افتاد در گندم زاران
بهر گوشه
قهقه خشم ونفرت دیوان
روبه کان فربه از غفلت ها
خانه کرد بردل آه زحسرت ها
سالیان عمرمان برباد رفت
خانه عشق وامید
وطنم ایرانم
درجهل وخرافات تاراج رفت.

مرا تا رنج

سفره خالی تر ازنان
شرم من است برچشم عزیزان
همه عمر تلاش وکار
حسرتهای فروخورده
بغض های بی باران
تاعمق پوچ هزاران پندار
چگونه به او ایمان قوی دارم
آنگاه که موبدان رستگاری
تاسحرگاهان کیفور عیش ونوشند
ز درد ورنج مردمان
فرسنگ ها فراموشند
مهرش ازکدامین آستین
چون ستاره پرنور خواهد تابید
آنگاه که دستان به زیور تزویر رنگین است
برای من وما
مرگ اولین وآخرین سرای آسودنهاست
هرچند بسالیان
امید همچون طلوع آفتاب
به اندیشه رهایی
یگانه رویای انتظار من وما بود.

… همسایه

فاصله من با او
تنها
دیوار کوتاهی بود

به فاصله یک لبخند
وسبدسبد شرم سرخ

چند بهار عطرگل او بوئیدم
هرگز گل زدامان صداقت نچیدم

درسپیده دمان پرواز
پر پرواز مرا دست تقدیر چید

آنکه دردل عشق خواندمش
مرغ هجری شد و
از بام نگاهم پرکشید.

س.آ

۲۵.۷.۹۶

غربت

هیچ اندیشه ای مقصد نیست
آن نشسته دراوج رویاها کیست
آسمان تیره و زمین دلمرده
دریغ زآن روزان خورشید و
این گلهای پژمرده
جنگل ادراک تاریک
زنده گان وحشت زیست
گمگشته شب و روزها ظلمت پست
دردا زین مردم مرده پرست
دردا زین …..
….

مگر آفتاب

ازبلند کوه تردید
تا سبز دامنه جنگلهای خیال
چه خون ودل خوردنهایم دریاد
چه سوز وگدازهایم فریاد
زان تیره گیهای دل زار وشیدایم
آه از ان اشکهای التماس
سربزیر افکندنهای شرم واحساس
جاده ای ساختم از آه های پرسوز شبانه ام
ونهری ازهق هق گریه های بی بهانه ام
ای نجواهای کور
دل بتو دادم تا به ترانه
من ودل فرزند رنج وتردیدیم
لب فروبسته زخم ودردیم
مگر سقوط زکوه بلند خیال…!
مگر پرواز تا روشنای دل ووصال.