چله نشین یادها و حسرتها

چند لحظه بیش نبود
رویاهایی که ریشه نکرد
تیشه بود وبرخاک نشاند
باورهایی که بوی آسمان داشت
سالیان میگذرد ‌وسروهای خیال
سبز آرزوهایی ست که بر زانوان بی رمق اندیشه ها رقصانند
با بهار آغازی بود
زمستان چرا سبز میخواند
من از کوچه های یاد چگونه فریاد شوم
درحصار معجزه های سنگ
خشت های کهن گواه من است
نسب ام میرسد به آفتاب
با شمع قرابت چه بخوانم
ای زنده بگوران عصیان وقیام
کنون سکوت قلم بسالیان با شمائیان سخن میگوید
از هزاران درد جانسوز پنهان
در ازهام کوچه واژه های گنگ ولال پریشان…!

س.آ

دریچه

پشت پنجره چه صفای بود
پرده ها رنگنین
باغچه سبز خواهشهای بلوغ
زاغی پیر بر شاخه سرو سکوت
شبنم صبحگاهی مروارید چشمان تماشا
گنجشکان هیاهو آوازخوان
رویاها پر پرواز خیال
ای یادگاران دیریافته بهاران
دل گلهای شمعدانی
هنوز
فریاد میبرد زان گلدانهای سفالی
یادها مرا در دل
ای نفس های گرم مهربانی
تا امید هست
با من بخوان
زندگی نیست خالی…!

س.آ

طلسم تنهایی وسکوت

نمیدانم زعشق دلگیر وغمگینم
یا به اندیشه
ز نامرادیهای روزگار چنین زمینگیرم
یا که شاید درالتهاب کوچ پرنده گان
دل بهوای پریدن بیتاب است
آه ازین واژه های تلخ سکوت
هزاران سخن دارد و شرمگین است
گر از دل گذر کنم
با چشمان شیدایم چه کنم
گر با سکوت تا دیار اندیشه ها سفر کنم
با زبان سرخ رویاها
چگونه مرغ پرواز دلم را
زین قفس آرزوها رها کنم
چند ازجمع مرغان پرواز چشم فرو بستم
از خروش دریاهای مواج
تا بلند قله های آرزو دل بریدم
افسوس خلوت چاره ساز دل من نبود
هم آغوش شعرها وافسانه ها شدم
افسوس هر یک مرا بشوری چون شعله ها بجان افروخت
درد این شوریده حال را
تنها شوریده حالان دانند
خاموشی و خلوت گزیدنم را چه سود
باید درآتش عشق هزاران سوخت و آرام غنود.

س.آ

عشق و رویا

خواستم عبور شوم
زان خطوط سرخ فاصله ها
بال گشایم تا اوج سفید رویاها
دربستر اندوه حسرتها
دل را نبود گذر از مرز دلتنگیها
خواستم پرنده آسمان شوم
ماه وستاره ها را
در وسعت تنهایی ها مهمان شوم
همه عمر به رویاها امید کاشتم
در موسم سبز آرزوها
چشم از روشن فرداها فرو بستم
دریغ ودرد مرا
با تمام رنجهای نهان دل
دل در سودای تو شوق طپیدن بود
ای عشق
لحظه ها را فرصت ارمیدن نبود
از آندم که در راه تو گام شدم
سوگند بخدای پیوندها
هرگز
این روح وروان خسته را
سخن هیچ عذر و بهانه ای جز رسیدن نبود
افسوس براین سرنوشت شوم
چرا…؟ چرا عشق والاترین آرزوها را
لحظه رسیدن نبود.

س.آ

ومن نیز

چه زودباور وخوش خیال بودم
نگاه ولبخند تورا
وچه دلباخته بودم
در کلاس الفبای عشق
کنون در غروب آفتاب رویاها و آرزوها
دل هنوز به روشنای مهتاب و رقص ستاره ها بیقرار است
چه بگویم
وقتی همیشه شاگرد ممتاز کلاس عشق باشی
جز امید وصال ترا هیچ بهانه ای نباشد
ومن نیز…

س.آ

خواب عقربه ها

علفزاران اندیشه سبز رویاهای نسیمی ست
کز غروب خورشید هنوز دلتنگ است
چوپان پیر:
گوسفندانت چه فربه میچرند
بوته های نورس آرزوهای سبز را
غمگین واندوه بار گذر میبرد نسیم دور
رقص بیهوده گیهای هرزه ترین زمزمه های رستگاری را
دیری ست هیچ پرنده ای آشیان نمیکند
وهم چمنزاران را
هیچ پروانه ای پر نمیگشاید طلوع اندیشه ها را
گرگهای درنده خواهند آمد
روزی را که
چوپان خود بره هایش به مسلخ میسپارد
میشنوم بع بع گوسفندان رمیده از رویاها را
که همچنان دل به آوای نی لبک چوپان پیر
تنها لگدمال میکنند مزرعه سبز فرداها را…!..!!

س.آ
تقیدیم به تمامی آزاد اندیشان وطن
وآنانی که دیگر نیستند.

باغ زندگانی

دل تنگم زان خاطرات بیرنگ
یاد روزان بهار ورویاهای رنگارنگ
من بودم واو درباغ جوانی
به شادی نغمه خوان زندگانی
هوا روشن آفتاب ونگاه ها خرم
زمین سبزچمن وگل ،دلها گرم
کجا بفردایی اندیشه غم بود
بدرد آرزوها سرد وبیرنگ بود
چو بگذشت بهار ورسیده خزان
رفت روزان آفتاب وآمد زمستان
نه من ماند ونه آن مرغ غزلخوان
چه کابوسی ست مرا یاد رفیقان.
س.آ

دریا باور ماست

بیا تا باپاهای برهنه
برساحل دریا گام برداریم
بیا تا روزهای رفته را
بر نقش یادها نشانیم
آن گرم مرداد
سرشار آرزوها ورویاهای شاد
شوق آواز وشور فریاد
چه آرام وسبکبال
با باورها مهر بردل می کاشتیم
یاد است برای پریدن
با بالهای آراسته
تا کهکشان خیال فسانه ها بافتیم
باکدامین ستاره
سوختن وخاکستر شدن را یقین پنداشتیم
گر ساحل همان است وغروب آفتاب زیبا
دختر آذر سرد وساکت نظاره گر ماست
بسوز سرمایش گونه ها سرخ است
چه خیالی
وقتی دستانت در دستانم
خزان یا بهاران
جای پاها میداند هنوز عاشق ترینیم
با کوله باری از خاطرات سالیان عمر
درآغوش هم با دریا عهد و پیمان می بندیم
تاعشقمان جاودان رویای مواج دریا باشد.

س.آ

شرم

سخنم دردفتر یاد برقلم مینشانم
مرادم تو بودی وآگاه از آه دلم
ازتو نان نمیخواهم نان ارزانی دندان
ازتو نام ونشان نمیخواهم منم هزاران یکی انسان
چند دست نیازم گل یاس چید
چشمانم به تمنا رویای آتش دید
تنها تو میدانی کجای قصه ام
غیر تو کس نداند چرا هنوز ازدل ننوشته ام.

س.آ

دل درخاک

پاها چه غمبار وناتوان زار میبرند کوچه های کودکی را
آنجا که گم گشت آرزوها و رویاهای من است
ای پاهای مهربان
بی تو نیز دل درگذر است
کوچه رویاها را بدنبال سالهای رفته میگردد
اگرچه دل نیز پیر وخسته راه است
ولی بربال جادویی اندیشه
ره بسوی چشمه سار ابدی میبرد
نازنین پاهای من
ترسم درفراق وحسرت دل
زانوان خمیده ات مرگ را در آغوش بگیرد
وصیعت ام نه دستانم
برای عبرت ازخاک بیرون بماند
تاهمگان بدانند چه تهی رفته ام
بلکه کفش هایم را برخاک گورم بتماشا بیاویزند
تاهمگان بخوانند راه چه نزدیک بود
چه بیهوده عمری کوچه ها را بدنبال خانه امن آشنا میگشتم
وصله های نشسته برکفشهایم بهترین گواه من است
دربهت چشمان هیاهو…!

س.آ